عجب دنيايي است مسافر
زماني كه من توي وبلاگ مينوشتم تو نمينوشتي وحالا كه من ميخواهم بنويسم تو داري ميروي.
تو نوشتي وداع ومن مجبورم بنويسم سلام!
يكسال ست كه هيچ چيزي توي وبلاگ ننوشتم درست از فروردين 87.دروغ نميگويم(ديگر حتي حسي براي
دروغ گفتن هم ندارم)
فقط كافيست روي لينك باغ چكاوك توي وبلاگت كليك كني تاخودت ببيني.چكاوك هاي اين باغ خيلي وقت است
كه آوازي نخوانده اند.فصل اين باغ خيلي وقت است كه زمستان مانده است.چكاوك ها آنقدر آرامند كه فكر
ميكنم براي هميشه خوابيده اند(يا نخوابيده اند دل من ميخواسته اينطوري باشد)
ولي حالا رفتن تو مثل باد سردي ست كه دارد چكاوك هاي مرا بيدار ميكند تا بخوانند.چكاوك ها هم ميخوانند
اما چه آواز غم انگيزي را... گوش كن !
به خاطر خدا آن موهاي بلندت را از روي گوشت كنار بزن و درست به اين آواز ...چه ميگويم من...آواز نه... به اين ناله گوش كن!
اصلا چكاوك هاي من به جهنم..همشان بروند بميرند دلت هم اصلا برايشان نسوزد .مگربراي مسافري كه يك
بقچه گريه داشت سوخت. مگر روزي كه خودم براي يكسال تمام رهايشان كردم دلم برايشان سوخت .اما
مسافر اين را بدان روزي بايد به نوشته هاي ننوشته ات جواب پس بدهي همان روزي كه ازت شكايت مي كنند
وتو چيزي براي گفتن نداري
مسافرم:
ميدانم شايد حس الان توشبيه حس همان موقع من بود كه باغ چكاوك راسپردم به چكاوك هاي لال. اما
اعتراف ميكنم من به اندازه تو با خودم صادق نبودم وآنقدر شجاع نبودم كه بگويم شايد بي شايد...همين است
كه گفتم!مي بيني ...
هنوز هم گاهي اوقات با خودم رو در بايسي دارم.مي شناسيم ديگر!..
نميدانم چرا اينقدر دارم از خودم حرف ميزنم. مرا چه شده ؟...
اين پست را ميگذارم تا تو بداني توي اين دنياي مجازي قلبهاي گرم و واقعي وجود دارند كه هنوز هم به خاطر
تو ونوشته هايت مي تپند .هروقت كه فكر ميكني ته دلت براي نوشتن توي وبلاگ دارد غنج مي رود ويا
دوباره شوقي در وجود نازكت حس كردي برگرد وبدان اين قلبهاي گرم تا ابد منتظر ميمانند تا روزي اين پنجره
خاكستري (كه من مطمئنم روزي آبي بوده) گشوده شود وتو با نوشته هاي دلنشينت باز هم دعوتمان كني
وما همگي روي لينك پنجره خاكستريمان كه هنوز هم آن را از توي وبلاگمان حذف نكرده ايم كليك كنيم وهواي
داستانهايت را تا ته دلمان به درون بكشيم. اميدوارم همين طوري كه من چمدانم را به خاطر تو روي زمين
گذاشتم تو هم يك نفر را پيدا كني تا به خاطرش چمدانت را همانجايي كه هست رها كني وپيش ما برگردي
راستي مسافر داشت يادم مي رفت: عيدت مبارك
پي نوشت: اين نوشته بدون هيچ ويرايشي درون وبلاگ گذاشته شده. شايد حقيقت داشته باشد كه ميگويند:
حرفي كه از دل برآيد لاجرم بر دل نشيند.
سال نو رو به همه دوستان عزیز تبریک میگم وبراشون در این سال خوشبختی رو آرزومندم اما یادمون باشه که:
خوشبختی را نمی توان وام گرفت
خوشبختی را نمی توان برای لحظه ای نیز به عاریت گرفت
خوشبختی را نمی توان دزدید,نمی توان خرید
نمی توان گدایی کرد
پرنده سعادت دیگران را نیز نمی توان به دام انداخت,
به خانه خویش آورد ودر قفس محبوس کرد
به امید باطلی به خیال خامی
خوشبختی گمان میکنم تنها چیزی است در جهان
که فقط با دستهای طاهر کسی که به حقیقت خواهان آن است ساخته می شود...

از لای پرده هرچه میبینم
باریکتر از آن است که تو باشی
ودوریت را با هر تقویمی تخمین میزنم
بارانهای موسمی آغاز میشوند
پناه میدهم از دست باد
ابر های فراری را
به اتاقی که کفاف دلتنگی را نمی دهد
و دستمال خیسم را به جا نمی آورد
اگر این شبها
کسی به سراغت آمد
که دود سیگارت را به آلودگی آسمان بکشاند
پشت شیشه قهوه خانه منتظرت بایستد
تا شبانه اندامت را قدم بزند
دستش را سفت بگیر وبیا...
